هانی در جنگل حرا



![]()
بقیه ماجرا و عکس های من در جنگل حرررررررررررا رو می تونید در ادامه مطلب بخونید

جمعه بعد از ظهر با بابا و مامانی آماده شدیم که بریم جنگل حرا
همونطور که داشتیم میرفتیم شوهر خاله ملیحه تماس گرفت و گفت بیاید با هم بریم
ما هم راهمونو کج کردیم و رفتیم خونه خاله منم همیشه چند کیلومتر نرسیده به خونه خاله شروع میکنم به ذوق کردن و گفتن خاله خاله البته به زبون خودم خالا
چون خونه ی خاله جونم لاکپشت و قناری دارن من دوست دارم همیشه بریم خونه خاله
ولی تا رسیدیم خاله دم درب بودن و من فقط در حد دو ثانیه تونستم لاکپشت و قناری رو ببینم ![]()
بخب حالا که پام رسید به جنگل حرا یکی بیاد منو بگیره
بعد از کلی بازی نوبت شد به عصرونه
من بین اون همه خوردنی چشمم افتاد به یک چیز خوشمزهههههههه آخ جون هندونه ![]()

چه هندونه ی خوشمزه ای 

اطرافیان موندن که من چه شکلی دارم هندونه رو با عجله میخورم 

مامانی داره قانعم میکنه که هندونه رو بهش بدم تا تکش کنه
اما من میگم نا نا یعنی نه 

بعد از صرف عصرونه توی چنگل زیبای حرا ,مامانی لباس کثیف شدمو عوض کرد و رفتیم پارک نخل تقی

این روزا هرچی بهم میگن , میگم نه نه نه
اینم ادای من برای نه گفتن

بابایی برای یک لحظه ماشینو نگه داشت دم درب ورودی پارک که بره برای امشبمون شام سفارش بده
و من از درب بالای ماشین چه سرو صدایی که نکردم و همش بخاطز اینکه داشتم شهربازی رو از دور میدیم ولی توی ماشین حبس شده بودم 

سعی داشتم از بالای ماشین بپرم بیرون ولی تا خواستم برم بابایی اومد و من منصرف شدم

من این اسباب بازی برقی رو دوست دارم ولی همیشه ترجیح میدم فقط نگاش کنم و حاضر نمیشم سوار بشم 

بهشون میگم لک لک 

موقعی که من و نی نی ها بازی میکردیم مامانی جرات نکرد دوربینو دست بگیره و فیلممو ظبط کنه
چون فقط باید حواسش بهم باشه تا به کسی کتک نزنم که آخرشم کار خودمو کردم و موهای یک دختر ناز نازی رو دو بار محکم کشیدم و یه بار با دو دستام لپشو کشیدم که بابای اون دختر خانم دعوام کرد
اما جالب اینجا بود که مامانی و خاله اون ور ایستاده بودن و به روی خودشون نمیاوردن که منو میشناسن 



هانی در جنگل حرا
